بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

تولد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

سلام عزیز گلی   چطوری فرشته قشنگم؟؟؟   می دونی فردا چه روزیه؟ 6/اسفند،، یکم فک کن ....   بلهههههههههههه تفلد مامانههههههههههههههههههههههههه  هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   ولی من خیلی خوشحال نیستم ، ینی بیشتر خوشحال بودم اگه سه نفره تولد می گرفتیم   من از خدا اول ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه     رو میخوام بعدم شمارو سالم و صالح زیر سایه بابایی مهربون   یعنی میشه سال دیگه این موقعا شما تو بغلم باشی؟؟؟ ب ا هم با خانواده تولدمونو جشن بگیریم؟؟   17 روز دیگه ینی 22/اسفند هم...
5 اسفند 1393

به شما محتاجم

این دفه آخر سالن نشستم ، ماشاالله چقدر بچه بانمک و شیطووووووون فقط جای شما خالی بود عزیزکم   دلم میخواست تنها باشم ، پیش بچه ها نرفتم   روضه ام ابیها س خوندن روضه مادر مظلوممون یه چیز دیگس   کم کم داریم به ایام فاطمیه نزدیک میشیم   مادر جان خیلی به دعاتون محتاجیم ، این روزای غربتتون برا ما هم دعا کنید   به شما محتاجم   به شما محتاجم   به همین نفس زدن تو روضه ها محتاجم   به دعای خیر این سینه زنا محتاجم   به هوای حرم کرب و بلا محتاجم   ...
2 اسفند 1393

مي شود گيري تو دستم يا حسين؟؟؟

گرچه من شرمنده هستم يا حسين مي شود گيري تو دستم يا حسين چون که بستم راه هستم پست پست روز اول کاش دستم مي شکست پيش بحر عفو تو جرمم کم است گر خطايي کرد حر هم آدم است اي سراپا آبرو خاکم به سر پيش زهرا آبرويم را مبر من سياهم خالي از نور آمدم حتم دارم جانب طور آمدم شيشه هستم ليک بايد در شوم مثل اسمم دوست دارم حر شوم آمدم سويت ولي غرق گناه توبه از من،بخشش از تو پادشاه مهربانا يک گنهکار آمده بنده بد سوي درگاه آمده کودکانت را حسين ترسانده ام در درون خيمه ها لرزانده ام خجلت از روي تو آبم مي کند کودکت دشمن خطابم مي کند آمدم سويت ولي پست و ذلول توبه من مي شود آيا قبول..؟ روي سويش کرد شاه عالمين گفت با حر اينچنين مولا حس...
30 بهمن 1393

در وصال یار رهپویان شدیم ...

مدت زیادیه به دلایل مختلف از جمله کارای دانشگاه من و بابایی نرسیدیم بریم کانون ، دلتنگم !   قبلا حداقل هفته ای یک بار با سخنرانی های آقا سید و روضه و مداحی های بعدش روحمون آروم می گرفت   حداقل یه تکونی می خوردیم ... امشب چقدر دوست داشتم شنبه شب بود و بعد نماز با عجله آماده می شدیم و خودمونو می رسوندیم کانون و ... طبق معمول بازم دیر رسیدیم و سخنرانی آقا سید شروع شده بود ، ما که درست بشو نبودیم کاش پیشنهاد می دادیم سید وقتشونو با ما تنظیم میکردن!   چه روزایی ...   یادمه پارسال وقتی که هنوز نامزد نکرده بودیم مادر جون گفتن شب میایم دنبالت باهم بریم کانون منم قبول کردم ، اون موقع چو...
30 بهمن 1393

هوای حسین

دلتنگم ...   هوای حسین   هوای حرم   هوای شب جمعه زد به سرم   روانه شوم به سوی ضریح   بگیری اگر زیر بال و پرم ...   نفس نزنم نفس نکشم   بدون تو یا سیدالشهدا   حسین ارباب حسین ارباب   منو دریاب آقا     اللهم ارزقنا شفاعه الحسین علیه السلام ...
29 بهمن 1393